یازده ماهگی امیرصدرا جونم
سلام عشق مامان
ماشالا داری تند تند بزرگ میشی و به یکسالگی نزدیک میشی 
اول از همه اینکه نرده های تختت یا لبه مبل رو میگیری و می ایستی
لثه های بالا و پایینت هر دو متورم شدن و منتظر مرواریدهای سفیدن، معمولا شما دندونات 5-6 تا با هم درمیاد، احتمالا این سری هم همینطور باشه، فکر کنم خیلی لثه هات میخاره چون مدام انگشتت رو میکشی روشون ولی هرموقع میخوام برات ماساژ بدم فورا انگشتمو میگیری و گاز میگیری
کلا خیلی دوست داری گازم بگیری، گاهی دست و پامم گاز میگیری و میخندی، ای ناقلاااا 
بهت میگیم پاهات کو؟ پاهات رو تندتند تکون میدی، میگیم گوشات کو؟ گوشات رو نشون میدی، بینی رو هم اولش یاد گرفتی ولی فقط همون روز اول نشون دادی، دیگه نشون نمیدی
میگم بگو یکی، انگشت اشاره ت رو میاری جلو میگی ئکی
بهت میگم پسر مامان کیه کیه؟ میگی مَ مَ مَ مَ، میگم مامانو نازی کن تندتند میزنی به صورتم و به شیوه خودت نازی میکنی، همزمان که بای بای میکنی میگی بای بای، یه روز که از سرکار اومدم بغلت کردم به خاله گفتی بای بای، هر موقع آب بخوای خودت میگی آبه، یه روز صبح از خواب بیدار شدی سرت رو آوردی بالا گفتی ماما؟ یهو بیدار شدم گفتم جانممم، انقد بوست کردم و چلوندمت تا دیگه اینطوری دلبری نکنی عسلممم 
به سرعت باد و مدام سینه خیز میری، بابایی میگه گاهی بذاریمت تو روروئک تا انقد سینه خیز نری و لاغر نشی! اکثر وقتا که تو آشپزخونه هستم میای پیشم و همینطور که دارم کارامو میکنم نگام میکنی، الهی فدات بشم خوشگلم، گاهی تو صورتت آب می پاشم انقد دوس داری و ذوق میکنی، عااااااااااااااااااشق حموم و دستشویی هستی!! اگه حواست باشه نمیتونیم بریم این دو جا، جالبه اگه تازه از حموم اومده باشی دیگه علاقه ای بهش نشون نمیدی و بی تفاوت میشی ولی دوباره از فرداش همش میخوای بری حموم! هر روز که نیاز نیس بری حموم مامانی، هر موقع لازم باشه خودمون میبریمت 
عاشق آهنک تبلیغ لوسی هستی و تا پخش میشه نانای میکنی و ذوق میکنی، علاقه عجیبی به عینک داری مخصوصا عینک مامان، اگه یه آدم عینکی بغلت کنه محاله عینکشو نکشی، امیدوارم هرگززز سروکارت به عینک نیفته مامانی، یه بار بابایی با دستاش رو دیوار سایه درست کرد، شما با اینکه جلوی بابایی نشسته بودی فورااا فهمیدی سایه ها از حرکت دست بابا تغییر میکنه، فدات بشم زرنگممم 

وقتی میگیم حسین حسین سینه میزنی، ایشالا حسین (ع) نگهدارت باشه عشقم، بهت میگم بخواب مامان سرتو میذاری رو بالش، هر وقت خسته باشی کنارت دراز میکشم و چشمامو می بندم کم کم خودت می خوابی
وقتی از مسافرت عید برگشتیم همینکه وارد پارکینگ شدیم کاملا متوجه شدی که رسیدیم و کلی ذوق کردی
همچنان عاشق مهمونی رفتن و مهمونی دادن، اگه مهمون داشته باشیم تا جاییکه در توان داری بیدار میمونی تا اینکه کاملا تخلیه انرژی بشی و بخوابی. از این ماه میخوام ماهی رو به غذاهات اضافه کنم، امیدوارم دوست داشته باشی و خوب بخوری تا زرنگ و پروفسور بشی 
پایان یازده ماهگیت هم مصادف بود با تولد بابایی 30 ساله
یه کیک خوشمزه پختم و با همدیگه رفتیم برای بابایی کادو و شمع روی کیک خریدیم، وقتی اومد خونه حسابی سورپرایز شد، میگفت خودم یادم رفته بود تولدم رو
تا یک ماه دیگه که ایشالا تولد خودته و از خیلی وقت پیش تو فکرش هستم بای بای ![]()



به محض اینکه عروسک رو گذاشتیم کنارت دستاشو گرفتی و ناز و بوسش کردی!!

اینم عکس کیک و کادو بابایی که با هم آماده ش کردیم 



یازده ماهگی امیرصدرا جونم 
